به سادگی یک لبخند
به سادگی یک روز بارانی
نمی دانم
تو اول لبخند زدی
یامن
که ناگهان
قطاری از میانمان گذشت
وما از بین واگن ها
بریده بریده
به هم نگاه می کردیم ...
م.شاد خواست
خورشیدی در پاکت می گذارم
و برایت پست می کنم
ستاره ی کوچکی در کلمه ای بگذار
و به آسمانم روانه کن
تاریکم!!!!
منوچهر آتشی
ماندن
اما
بهانه می خواهد
دستی گرم
نگاهی مهربان
دروغ های دوست داشتنی
دوستت دارم هایی که می شنوی
اما
باور نمی کنی
یک فنجان چای
بوی عود
یک آهنگ مشترک
خاطرات تلخ و شیرین...
وقتی بخواهی بمانی
حتی اگر چمدانت پر از دلخوری باشد
خالی اش میکنی
و باز هم میمانی...
می مانی
و وقتی بخواهی بمانی
نم باران را رگبار می بینی
و بهانه اش می کنی برای نرفتنت !
رفتن که بهانه نمی خواهد
یک چمدان میخواهد
از دلخوری های تلنبار شده
رفتن که بهانه نمی خواهد
وقتی نخواهی بمانی
با چمدان که هیچ
بی چمدان هم می روی ...